
می رسد این مژده از گلشن به گوش
مرغ حق هرگز نخواهد شد خموش
گر به تاراج خزان گلبن رود
خون رز خود در قدح آید به جوش
بار دیگر تازه گردد جان ما
ای همه مغ بچگان می فروش
ای غزل خوان بلبل باغ خدا
یاسمن بیمار گردد رخ مپوش
گوش ما نامحرم اسرار نیست
لب گشا از بهر پیغام سروش
ای صبا از کوی جانان نگهتی
آور آخر سوی این دل رفته هوش
گر بجای باده زهرت می دهد
یار داند چیست ای عاشق بنوش
بارالها مرغ باغ خویش را
در امان دار از خطرهای وحوش
ای عجب گر دیده خون گرید ازین
ناله ها گز نای دل آید به گوش
در غمت ای راحت روح و روان
دل بدرد آمد خدا جان در خروش
مرحوم احمد عزیزی
برچسب:
نویسنده: کامران اسدیان